گنجور

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۳

 

باسر زلف تو صعبست مسلمان بودن
با رخت خود نتوان بسته ایمان بودن
من چو اندر سر گیسوی تو بستم دل خویش
پس مرا چاره نباشد زپریشان بودن
گل چو اندام تو می خواست که باشد بنگر
کآرزو میکند او را همه تن جان بودن
غرقه بحر فراق توام (و)تشنه وصل
وینچنین تا بابد بهر تو بتوان بودن
کز پی دانه در همچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۷۶

 

سخت کاری‌ست ریاضت‌کشِ هجران بودن
خونِ دل خوردن و دور از برِ جانان بودن
نه خلیلیم و نه ایّوب پس آخر تا چند
صابری کردن و بر آتشِ سوزان بودن
ای که با وصلِ تو پیوند گرفتم جاوید
تا ابد بایدم از هجر هراسان بودن
عیش دانی تو که بی‌رویِ تو نتوان کردن
زنده دانیم که بی‌بویِ تو نتوان بودن
مُقبل آن کس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری