گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۱

 

در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزدهمچو سرو این تن من بی‌دل و جان برخیزد
من گمانم تو عیان پیش تو من محو به همچون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد
چون رسد سنجق تو در ستمستان جهانظلم کوته شود و کوچ و قلان برخیزد
بر حصار فلک ار خوبی تو جمله برداز مقیمان فلک بانگ امان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۳

 

بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزدخوشتر از جان چه بود از سر آن برخیزد
بر حصار فلک ار خوبی تو حمله برداز مقیمان فلک بانگ امان برخیزد
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهارتا ز گلزار و چمن رسم خزان برخیزد
پشت افلاک خمیدست از این بار گرانای سبک روح ز تو بار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰۵

 

منعم از خواب عدم تیره روان برخیزد
هر که شب سیر خورد صبح گران برخیزد
شکر هنگام شکایت به زبان می آرم
سبزه از آتش من جای دخان برخیزد
پرده بردار ز رخسار که چون طوطی مست
زنگ از آیینه من بال فشان برخیزد
دلبری نیست به ابروی کج و قامت راست
بی کماندار چه از تیر و کمان برخیزد؟
همه بر جای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵

 

چشم مستش اگر از خواب گران برخیزدای بسا فتنه که در دور زمان برخیزد
از پی جلوه گر آن سرو روان برخیزددل به عذر قدمش از سر جان برخیزد
عجبی نیست که در صحبت آن تازه جوانپیر بنشیند و آن گاه جوان برخیزد
ضعفم از پای درانداخت خدایا مپسندکه ز کویش تن بی تاب و توان برخیزد
ترسم افزونی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۴

 

چشم مست تو گر از خواب گران برخیزد
سبک از هر طرفی فتنه دوان برخیزد
کر کلاله ز گل چهره براندازی باز
ناله از جان و دل پیر و جوان برخیزد
سر و بالای تو گر سوی چمن میل کند
ناودان از سر پا رقص کنان برخیزد
اثر شمع تجلیست ولی دریابد
که چو پروانه روان از سر و جان برخیزد
عاشقی بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی