گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۳۰

 

شاید این طلعت میمون که به فالش دارنددر دل اندیشه و در دیده خیالش دارند
که در آفاق چنین روی دگر نتوان دیدیا مگر آینه در پیش جمالش دارند
عجب از دام غمش گر بجهد مرغ دلیاین همه میل که با دانه خالش دارند
نازنینی که سر اندر قدمش باید باختنه حریفی که توقع به وصالش دارند
غالب آنست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۱

 

دلبر من که همه مهر جمالش دارند
هست چون آیت رحمت که بفالش دارند
این هما سایه که مرغان سپید ارواح
حوصله پر زسیه دانه خالش دارند
پادشاهی که زر سکه او مهر ومه است
نه اجیریست که خشنود بمالش دارند
جان فدا کرده و از شرم بضاعت خجلند
تنگ دستان که تمنای وصالش دارند
عاشقان گشته چو موسی همه دیدار طلب
کاشکی تاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی