گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹۹

 

بامن ای یار ندانم سر یاری داری
من برآنم همه باری که نداری داری
اگرت رغبت این خیر بود آن قدرت
که من دلشده را کار برآری داری
من به جان در طلب وصل تو الا با من
هر کجا می نگرم خلوت کاری داری
با که خوردی می و خلوت به کجا کردی دوش
در تو پیداست که چشمان خماری داری
نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری