گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳

 

هوست معتکف خانهٔ خمارم کردعشقت از صومعه و مدرسه بیزارم کرد
خاطرم را ز حدیث دو جهان باز آوردلب لعل تو به یک عشوه، که در کارم کرد
شورها در سر و با خلق نمی‌یارم گفتزخمها بر دل و فریاد نمی‌یارم کرد
می‌شنیدم که: شود نیک به شربت بیمارشربتی داد خیال تو، که بیمارم کرد
من ندانم سبب گرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی