گنجور

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸

 

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

که: مکن یاد به شعر اندر بسیار مرا

وین فژه پیر ز بهر تو مرا خوار گرفت

برهاناد ازو ایزد جبار مرا


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱

 

جام می تا خط بغداد ده ای یار مراباز هم در خط بغداد فکن بار مرا
باجگه دیدم و طیار ز آراستگیعیش چون باج شد و کار چو طیار مرا
رخت کاول ز در مصطبه برداشتیمهم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
سفر کعبه به صد جهد برآوردم و رفتسفر کوی مغان است دگر بار مرا
پیش من لاف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱

 

به خرابات گرو شد سر و دستار مراطلبم کن ز خرابات و به دست آر مرا
بفغانند مغان از من و از زاری منشاید از پیر مغان هم ندهد بار مرا
ساخت اندر دل ما یار خراباتی جایز خرابات به جایی مبر، ای یار، مرا
اندر آمد شب و تا صومعه، زین جا که منمراه دورست، درین میکده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹

 

مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مراچون شدم صید تو بر گیر و نگهدار مرا
اگرم زار کشی می‌کش و بیزار مشوزاریم بین و ازین بیش میازار مرا
چون در افتاده‌ام از پای و ندارم سر خویشدست من گیر و دل خسته بدست آر مرا
بی گل روی تو بس خار که در پای منستکیست کز پای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۲

 

تا دل از روی تو شد مطلع انوار مرا
چشم خورشید شود خیره ز رخسار مرا
بی نصیب است ز من دیده ظاهربینان
می توان یافت به نور دل بیدار مرا
هست بر خاطر من دیدن غمخوار گران
ورنه کوه غم او نیست به دل بار مرا
در سیه رویی ازان گشته ام انگشت نما
که سر آمد چو قلم عمر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۳

 

برسانید به خاک قدم یار مرا
که رسانید به جان این دل بیمار مرا
وقت نازک تر ازان موی میان گردیده است
می کنی رحمی اگر بر دل افگار مرا
زخمی غیرت خارم، ز چمن بیزارم
می گزد خنده گل بیشتر از خارمرا
عقده در کار من از غنچه دهان دگرست
ناخن گل نگشاید گره از کار مرا
شکوه از کوتهی بخت، گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

امیر معزی » غزلیات » شمارهٔ ۲

 

ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا
مگذر از بیعت دیرینه و مگذار مرا
به محالی و خطائی ‌که تو را هست خیال
خط مکش بر من و بیهوده میازار مرا
چند گویی که به یک‌بار زبون‌گیر شدی
من زبونم تو زبان‌گیر مپندار مرا
از همه خلق من امروز خریدار توام
گرچه هستند همه خلق خریدار مرا
تو شناسی‌ که به جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی