گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۳

 

ای دریغا که حریفان همه سر بنهادندباده عشق عمل کرد و همه افتادند
همه را از تبش عشق قبا تنگ آمدکله از سر بنهادند و کمر بگشادند
این همه عربده و تندی و ناسازی چیستنه همه همره و هم قافله و هم زادند
ساقیا دست من و دامن تو مخمورمتو بده داد دل من دگران بیدادند
من عمارت نپذیرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۰

 

از مبادی که مرا سر به جهان در دادند
هیچ شک نیست که بی فایده نفرستادند
جام و جان هر دو ز یک میکده همره کردند
عشق و می هر دو به من ز اول فطرت دادند
دولت راه روانی که رسیدند به عشق
شادی جان کسانی که به من دلشادند
حکم لشکر کش ارواح مبدل نشود
تا در آن تفرقه هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری