گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۳

 

گر چه امید ندارم که: شوم شاد از تونتوانم که زمانی نکنم یاد از تو
گفته بودی که: به فریاد تو روزی برسمکی به فریاد رسی؟ ای همه فریاد از تو
دانم این قصه به خسرو برسد هم روزیکه: تو شیرینی و شهری شده فرهاد از تو
اگر امشب سر آن زلف به من دادی، نیکورنه فردا من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی