گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۸۸

 

ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ایدشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای
من ز فکر تو به خود نیز نمی‌پردازمنازنینا تو دل از من به که پرداخته‌ای
چند شب‌ها به غم روی تو روز آوردمکه تو یک روز نپرسیده و ننواخته‌ای
گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرمباز دیدم که قوی پنجه درانداخته‌ای
تا شکاری ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۴

 

ای نفس مایه درین عرصه چه پرداخته‌ای

نقد فرصت همه رنگست و تو در باخته‌ا‌ی

صفحه آتش زده‌ای ناز چراغان چه بلاست

تا به فهم پر طاووس رسی فاخته‌ای

کاش از آینه ‌کس گرد سراغت یابد

محمل آرا چو سحر بر نفس ساخته‌ای

بیش ازین فتنهٔ هنگامهٔ اضداد مباش

چه شررها که نه با پنبه در انداخته‌ای

اینقدر نیست درین عرصه جهاد نفست

قطع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی