گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸

 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببردبختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
کو حریفی کش سرمست که پیش کرمشعاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینمآه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از اواگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد
در خیال این همه لعبت به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۱۱۴

 

باده کو تا خرد این دعوی بیجا ببردبی‌خودی آید و ننگ خودی از ما ببرد
خوش بهشتیست خرابات کسی کان بگذاشتدوزخ حسرت جاوید ز دنیا ببرد
ما و میخانه که تمکین گدایی‌در اوشوکت شاهی اسکندر و دارا ببرد
جام می کشتی نوح است چه پروا داریمگر چه سیلاب فنا گنبد والا ببرد
جرعهٔ پیر خرابات بر آن رند حرامکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۱۱۵

 

غمزهٔ او حشر فتنه به هر جا ببردعافیت را همه اسباب به یغما ببرد
صبر ما پنجه مومیست چوعشق آرد زورپنجه گر ساخته باشند ز خارا ببرد
گو تو خواهی ، که گرانی ببرد بندی عشقکوه بر سر نهد وسلسله در پا ببرد
دل من کیست که لطف از تو کند گستاخیبر دهانش زن اگر نام تمنا ببرد
پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۱۱۶

 

شام هجران تو تشریف به هر جا ببرددر پس و پیش هزاران شب یلدا ببرد
دود آتشکده از کلبه عاشق خیزدگر به کاشانهٔ خود آتش موسا ببرد
میجهد برق جمالی که دهد اجر فراقکیست تا مژده به یعقوب و زلیخا ببرد
عشق چون بر سر کس حملهٔ بیداد آرداولش قوت بگریختن از پا ببرد
هرکرا بر در نازک بدنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۱۱۷

 

خواهم آن عشق که هستی ز سرما ببردبیخودی آید و ننگ خودی از ما ببرد
خانه آتش زدگانیم ستم گو میتازآنچه اندوخته باشیم به یغما ببرد
شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کندپیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد
دوزخ جور برافروز که من تاقویمنشنیدم که مرا اخگری از جا ببرد
جرعهٔ پیر خرابات بران رند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲۸

 

سرو را شیوه رفتار تو از جا ببرد
کبک را با همه شوخی روش از پا ببرد
خانه چشم تو پرداخت مرا از دل و دین
رخت را خانه ندیدیم به یغما ببرد
راه باریک فنا راه گرانباران نیست
سوزنی را نتوانست که عیسی ببرد
شکوه عفو ز گرد گنه ما بیجاست
سیل جز خار چه دارد که به دریا ببرد؟
حیف و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی