مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۳
گرچه اندر فغان و نالیدن
اندکی هست خویشتن دیدن
آن نباشد مرا چو در عشقت
خوگرم من به خویش دزدیدن
به خدا و به پاکی ذاتش
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۹
خوش بود فرش تن نور دیده
خوش بود مرغ جان بپریده
جان نادیده خسیس شده
جان دیده رسیده در دیده
جان زرین و جان سنگین را
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۰
آمد آمد نگار پوشیده
صنم خوش عذار پوشیده
داد از گلستان حسن و جمال
باغ را نوبهار پوشیده
در زمین دل همه عشاق
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۱
مطرب جانهای دل برده
تا به شب تا به شب همین پرده
جانهایی که مست و مخمورند
بر سر باده بادهای خورده
در خرابات مفردان رفته
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۱
ای خجل از تو شکر و آزادی
لایق آن وصال کو شادی
عشق را بین که صد دهان بگشاد
چون تو چشمان عشق بگشادی
ای دلا گرد حوض میگشتی
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۲
حکم نو کن که شاه دورانی
سکه تازه زن که سلطانی
حکم مطلق تو راست در عالم
حاکمان قالباند و تو جانی
آن چه شاهان به خواب میجستند
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۳
مستی و عاشقانه میگویی
تو غریبی و یا از این کویی
پیش آن چشمهای جادوی تو
چون نباشد حرام جادویی
پیش رویت چو قرص مه خجلست
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۴
بحر ما را کنار بایستی
وین سفر را قرار بایستی
شیر بیشه میان زنجیرست
شیر در مرغزار بایستی
ماهیان میطپند اندر ریگ
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۵
آوخ آوخ چو من وفاداری
در تمنای چون تو خونخواری
آوخ آوخ طبیب خونریزی
بر سر زار زار بیماری
آن جفاها که کردهای با من
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۶
ای دلزار محنت و بلا داری
بر خدا اعتمادها داری
اینچنین حضرتی و تو نومید؟
مکن ای دل، اگر خدا داری
رخت اندیشه میکشی هرجا
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۷
ساقیا ساقیا روا داری
که رود روز ما به هشیاری
گر بریزی تو نقلها در پیش
عقلها را ز پیش برداری
عوض باده نکته میگویی
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۸
تا شدستی امیر چوگانی
ما شدستیم گوی میدانی
ما در این دور مست و بیخبریم
سر این دور را تو میدانی
چون به دور و تسلسل انجامد
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۹
مستم از بادههای پنهانی
وز دف و چنگ و نای پنهانی
مر چنین دلربای پنهان را
واجب آمد وفای پنهانی
میزند سالها در این مستی
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۰
من مرید توَم مراد توی
من غلامم چو کیقباد توی
دل مرید تو و تو را خواهد
کاین در بسته را گشاد توی
خاک پای توام ولی امروز
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۱
چند اندر میان غوغایی
خوی کن پاره پاره تنهایی
خلوتی را لطیف سوداییست
رو بپرسش که در چه سودایی
خلوت آن است در پناه کسی
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۲
گرچه تو نیم شب رسیدستی
صبح عشاق را کلیدستی
ناپدیدی چو جان در این عالم
در جهان دلم پدیدستی
همه شب جان تو را شود قربان
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۳
ز اول بامداد سر مستی
ورنه دستار کژ چرا بستی؟!
به خدا دوش تا سحر همه شب
باده بیصرفه، صرف خوردستی
در رخ و رنگ و چشم تو پیداست
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۴
ز اول بامداد سرمستی
ور نه دستار کژ چرا بستی
سخت مستست چشم تو امروز
دوش گویی که صرف خوردستی
جان مایی و شمع مجلس ما
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۵
در غم یار یار بایستی
یا غمم را کنار بایستی
به یکی غم چو جان نخواهم داد
یک چه باشد هزار بایستی
دشمن شادکام بسیارند
[...]
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۶
در غم یار، یار بایستی
یا غمم را کنار بایستی
زانچ کردم کنون پشیمانم
دل امسال پار بایستی
دل من شیر بیشه را ماند
[...]
