گنجور

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱

 

دل چو شستم ز غیر نقش ادب

گفت ما را ز لوح صاد طلب

چون ز اصل و نسب شدم فارغ

گفت لایق شدی بما فارغب

اولم باده داد و سرخوش کرد

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲

 

هستم از لعل تو در آتش و آب

مردم و سوختم مرا دریاب

از جلال و جمال و زلف و رخت

میکند در دلم خطاب خطاب

از دل و آب دیده در عشقت

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴

 

خوانده ام از عنده ام الکتاب

آیه طوبی لهم حسن المآب

باز گشتم بسوی آن حضرت

چون شنودم ز حق الیه متاب

لمن الملک گفت حسن و رخش

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸

 

به خدا پیش جمله ذرات

کرده ام همچو خاک راه حیات

دیده ام در روایت از همه رو

فعل اسماء وذات را بصفات

می نماید بعینه او روشن

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۸

 

دارم از ترک برسر خود تاج

به فقیری ستانم از شه باج

سلطنت را ببین که در شب و روز

دارم از ماه و آفتاب سراج

شستم از غیر لوح باطل را

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۹

 

تا رود جان بجانب معراج

نیست جز شرع مصطفی منهاج

در ره انبیاء بسر رفتی

دلدل درد دل بود هملاج

عشق در جان و دل علم می زد

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۰

 

چشم نیرنگ باز پی مرود

شد سیه در ازل بکحل ابد

دست کحال غیب سرمه کشید

دیده ها را برای رفع رمد

مردم چشم جمله جانها شد

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴

 

از بدو نیک و نیک و بد بگذر

بکن از عقل و نفس خویش حذر

مردم چشم و دیده دل شو

تا به بینی نگار را به نظر

شو مسافر به عالم جبروت

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۲

 

آمد آن دلبر قلندر روش

فارغ از مصحف و عمامه وفش

سوخت ادراک علم و فتوی را

بمی ارغوان چون آتش

ساغری پرشراب احمد کرد

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸

 

مگریز از بلا بجوی خلاص

حق چه فرمود لات حین مناص

هرکه راگشت عشق مردم خوار

بکشد خویش را به پای قصاص

به پرند عاقبت به گلشن وصل

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۱

 

از اضافات کرده ایم اسقاط

که نداریم در دو کون قراط

درجهان ساختم بنان جوی

فارغ از سبزه ایم و از جفزاط

جامه روح را بدوخت خدا

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۹

 

ای رخت شمع تابخانه دل

خلوت خاص تو میانه دل

دل چو در اصبعین تست بچرخ

پس مکن چرخ دل بهانه دل

وه که سیمرغ قاف قربت حق

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸

 

ترک سودای دین و دنیا کن

بعد از آن وصل حق تمنا کن

وجه باقی به بین و باقی شو

حسن ما را به ما تماشا کن

چونگذشتی زهر چه غیر خداست

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۷

 

مه ما هست چارده ساله

شد از او شیخ و شاب در ناله

آسمانسوخت ز آتش خورشید

هست در منقل جهان ناله

دل ز خال وصال او برداشت

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۵

 

بر دوخت دلم ز ما سوالله

جان داد مقام لی مع الله

سلطان دو کون در دل تست

تن خیمه شناس و دل چو خرگاه

بنمود درون دیده روشن

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۶

 

گفت رحمان با حمد عربی

سبقت رحمتی علی غضبی

ساخت کارش مسبب الاسباب

دل او ساخت پیشه بی سببی

باده روح را بجان مینوش

[...]

کوهی