فضولی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۱
یار خواهی دلا ز جان بگذر
از همه هستی جهان بگذر
در جهان گر فراغتی باید
از جهان و جهانیان بگذر
دل منه بر سپهر خم قامت
[...]
فضولی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۳
ای دل از کار عشق عار مکن
عشق تا هست هیچ کار مکن
نیست انکار عشق را یمنی
مکن این کار زینهار مکن
تا ترا عشق و عاشقی باشد
[...]
فضولی » دیوان اشعار فارسی » مقطعات » شمارهٔ ۲
حضرت مصطفی بسعی تمام
خانه شرع را نهاد بنا
در کمال ثبات و استحکام
تا قیامت بری ز بیم فنا
حفظ آن فرض بر وضیع و شریف
[...]
فضولی » دیوان اشعار فارسی » مقطعات » شمارهٔ ۵
ای ظریفان روم شکر کنید
که فلک داده است کام شما
با شما نیست نسبتی ما را
هست برتر ز ما مقام شما
ما غلامان ماه رویانیم
[...]
فضولی » دیوان اشعار فارسی » مقطعات » شمارهٔ ۱۴
ای که داری خرد بدان که ترا
با دو کس اختلاط دشوارست
اول آن کس که نیست طالب تو
از تو و دیدن تو بیزارست
دوم آن کس که دیدن او نیست
[...]
فضولی » دیوان اشعار فارسی » مقطعات » شمارهٔ ۱۸
مردم این دیار را با من
اثر شفقت و عنایت نیست
یا درین قوم نیست معرفتی
یا مرا هیچ قابلیت نیست
فضولی » دیوان اشعار فارسی » مقطعات » شمارهٔ ۲۲
سخن من بسیست در عالم
جز بد او عدو نمی بیند
هر نکویی که هست در نظمم
دوست می بیند او نمی بیند
بی تکلف عدوی من کور است
[...]
فضولی » دیوان اشعار فارسی » مقطعات » شمارهٔ ۲۷
عادت اینست فیض فطرت را
در بنای وجود نوع بشر
که رسد تا زمان رشد و بلوغ
طفل را مهربانی از مادر
دهد او را کمال جسمانی
[...]
فضولی » دیوان اشعار فارسی » مقطعات » شمارهٔ ۳۱
دوش طفلی پری رخی دیدم
گفتم ای شوخ شکرین گفتار
تو چرا از کمال استغنا
فارغی از مشقت همه حار
پدر و مادرند در تک و دو
[...]
فضولی » دیوان اشعار فارسی » مقطعات » شمارهٔ ۳۵
دو گروهند خلق این عالم
علمایند و مردم جاهل
جاهلان شعر را نمی دانند
زانکه هستند از هنر غافل
پیش عالم خطاست گفتن شعر
[...]
فضولی » دیوان اشعار فارسی » مقطعات » شمارهٔ ۳۷
عاشق صاف طبع و پاک دلم
واله حکمت جلال و جمال
با خط حسن دلبران در عشق
می کنم مشق تا رسم بکمال
فارغم از حظوظ نفسانی
[...]
فضولی » دیوان اشعار فارسی » مقدمهٔ دیوان فارسی
نیست مستغنی به سان جان و تن،
از سخن معنی و از معنی سخن
به حقارت نتوان کرد نظر سوی سخن
سخن آن است که از عرش برین آمده است
دل ما میل سخن چون نکند کان گوهر
[...]
فضولی » ساقی نامه » بخش ۱۶ - مثنوی
خیز ساقی، بساط می برچین
می به مستان مده زیاده ازین
گرچه می دلگشا و روحفزاست
گذرانیدنش ز حد نه رواست
کار بیذوق و بیملال خوش است
[...]
