جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳
پرتو حسن ز بس سوخته بال و پر ما
سرمهٔ دیدهٔ عنقا شده خاکستر ما
کشتهٔ عشق بتان زندهٔ جاوید بود
دم عیسیست دم تیغ جفا بر سر ما
اوّل گام به سر منزل مقصود رسیم
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱
نیست خاکسترِ ما شعلهصفت بستر ما
رنگِ آرام برون تاخته از پیکر ما
نالهها در شکنِ دام خموشی داریم
خفته پرواز در آغوشِ شکستِ پر ما
اشک شمعایمکه از خجلتِ اظهار نیاز
[...]
حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷
برق بگریخت نفس سوخته، از کشور ما
شعله گردی ست که برخاست ز خاکستر ما
کیست کز شعلهٔ خورشید، برآرد شبنم؟
دل به افسانه، جدا کی شود از دلبر ما؟
لب اگر باز کنی، چهره اگر بنمایی
[...]
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴
اختران پرتُوِ مشکاتِ دلِ انورِ ما
دل ما مظهر کُل، کل همگی مَظهر ما
نه همین اهل زمین را همه باب اللهیم
نُه فلک در دوَرانند به دورِ سرِ ما
برِ ما پیرِ خِرد طفل دبیرستانست
[...]
رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین » بخش ۱۶۷ - هاشمی کرمانی قُدِّسَ سِرّه
بی تو نبود هوس ساغر می در سرِ ما
همه گر چشمهٔ خورشید شود ساغر ما
رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » فردوس در شرح احوال متأخرین و معاصرین » بخش ۳ - اسرار سبزواری سَلَّمَهُ اللّهُ تَعالَی
اختران پرتو مرآت دل انور ما
دل ما مظهر کلّ کلّ همگی مظهر ما
خسرو ملک طریقت به حقیقت ماییم
کله از فقر به تارک ز فنا افسر ما
رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین » بخش ۱۶۷ - هاشمی کرمانی قُدِّسَ سِرّه
بی تو نبود هوس ساغر می در سرِ ما
همه گر چشمهٔ خورشید شود ساغر ما
رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » فردوس در شرح احوال متأخرین و معاصرین » بخش ۳ - اسرار سبزواری سَلَّمَهُ اللّهُ تَعالَی
اختران پرتو مرآت دل انور ما
دل ما مظهر کلّ کلّ همگی مظهر ما
صفایی جندقی » دیوان اشعار » نوحهها » شمارهٔ ۳۹
خصم جان کوکب تو دشمن تن اختر ما
رنج قتل اول تو خواری بند آخر ما
دل نهاد از تو به دوری تن غم پرور ما
ما برفتیم و تو دانی و دل غم خور ما
بلند اقبال » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰
نامه ای قاصد اگر آورد از دلبر ما
زر چه باشد به نثار قدم او سر ما
روزگاری است که هیچم خبری ازخود نیست
که نه دلبر بر ما باشد و نه دل بر ما
من که عاجز شدم از نامه نوشتن بر دوست
[...]
صامت بروجردی » کتاب المراثی و المصائب » شمارهٔ ۲۲ - تضمین وداع علیا جناب زینب خاتون
گفت زینب بشه تشنه که ای یاور ما
ما برفتیم و تو دانی و دل غمخور ما
حال باز و به طناب است سر بیمعجر
بخت بد تا به کجا میبرد آبشخور ما
هر کجا پا بنهد از دل و جاندیده نهیم
[...]
