غنی کشمیری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰
شب که سازد غم آغوش تو بی تاب مرا
گر بود فرش ز مخمل نبرد خواب مرا
تا زبان چون قلم از کام نیامد بیرون
یک دم این چرخ سیه کاسه نداد آب مرا
سوی مسجد ندهد نفس بدم راه هنوز
[...]
غنی کشمیری » غزلیات » شمارهٔ ۲۲
یک سحر از درم ای دولت بیدار بیا
روزم ای ماه شده بی تو شب تار بیا
حلقهٔ در بنگر رخنهٔ دیوار ببین
چشم در راه تو دارد در و دیوار بیا
عذر در راه وفا پیش نخواهد رفتن
[...]
غنی کشمیری » غزلیات » شمارهٔ ۳۶
حاجت از حد چو رود دست دهد استغنا
قد خم حلقه چو شد کار ندارد بعصا
گره بند قبایت نشد از دستم وا
بند انگشت شد آخر گره بند قبا
خون بجوش آمده از ذوق شهادت ما را
[...]
غنی کشمیری » غزلیات » شمارهٔ ۵۱
غیر زلفت که پریشان شده در ماتم ما
نیست آشفته دلی خاک نشین در غم ما
نفس ما شده از سوختگی خاکستر
سزد آیینه اگر صاف شود از دم ما
غنی کشمیری » غزلیات » شمارهٔ ۵۵
نیست حاجت که بگیرند به زر آینه را
می دهد رنگ رخم زر به سپر آیینه را
ساخت در پردهٔ زنگار نهان چهرهٔ خویش
کرد تر شرم رخ یار مگر آینه را
غنی کشمیری » غزلیات » شمارهٔ ۶۱
خاک پای همه کس هر که شد از روی نیاز
می کند همچو زمین زیر و زبر گردون را
معنی از طبع غنی سر نتواند پیچد
بسته دادند باو روز ازل مضمون را
غنی کشمیری » غزلیات » شمارهٔ ۶۸
نتوان برد ز دشمن به تواضع جان را
قامت خم نرهاند ز اجل پیران را
