گنجور

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵

 

گرد ماه از مشک خرمن می‌زنیواتش اندر خرمن من می‌زنی
پردهٔ شب را بدین دوری چرابر فراز روز روشن می‌زنی
من ز سودای تو بر سر می‌زنمتو نشسته فارغ و تن می‌زنی
ای ببردستی بطراری ز منمن ندانستم که این فن می‌زنی
آستین بشکرده‌ای بر کشتنمطبل خود در زیر دامن می‌زنی
تیر مژگان را بگو آهسته‌ترکو نه اندر روی دشمن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری