گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۸

 

هر که دایم نیست ناپروای عشقاو چه داند قیمت سودای عشق
عشق را جانی بباید بیقراردر میان فتنه سر غوغای عشق
جمله چون امروز در خود مانده‌اندکس چه داند قیمت فردای عشق
دیده‌ای کو تا ببیند صد هزارواله و سرگشته در صحرای عشق
بس سر گردنکشان کاندر جهانپست شد چون خاک زیرپای عشق
در جهان شوریدگان هستند و نیستهر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۶

 

زنده آن سر کو بود سودای عشق

حبذا آن دل که باشد جای عشق

از سر شوریدهٔ من کم مباد

تا قیامت آتش سودای عشق

خارها در دل بخون میپرورم

بو که روزی بشکفد گلهای عشق

رفته رفته دل خرابی میکند

عاقبت خواهم شدن رسوای عشق

خویش را کردم تهی از غیر دوست

تا وجودم پر شد از غوغای عشق

کار و کسب من همین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۷

 

در جهان افگندهٔ غوغای عشق

عالمی را کردهٔ شیدای عشق

آفتاب و ماه و اخترها روان

روز و شب سرگشتهٔ سودای عشق

کرد مینای فلک قالب تهی

بر زمین تا ریختی صهبای عشق

میدهد جانرا حیوتی دم بدم

صور اسرافیل بی آوای عشق

میکشد جانهای اهل دل ز تن

دست عزرائیل استیلای عشق

عقلها را همچو سحر ساحران

میکند یک لقمه اژدرهای عشق

رفته رفته میشوم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۹

 

عاشقان غرقند در دریای عشق
اوفتاده مست در غوغای عشق
دامن معشوق بگرفته به دست
سر نهاده دائما در پای عشق
عاشق و معشوق و عشق آمد یکی
در سر ما نیست جز سودای عشق
نور چشم عاشقان عشق وی است
عقل کی داریم ما بر جای عشق
ملک عالم را به سلطانی گرفت
حضرت یکتای بی همتای عشق
کار ما از عاشقی بالا شده
این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی