گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۴۱

 

میل بین کان سروبالا می‌کندسرو بین کاهنگ صحرا می‌کند
میل از این خوشتر نداند کرد سروناخوش آن میلست کز ما می‌کند
حاجت صحرا نبود آیینه هستگر نگارستان تماشا می‌کند
غافلست از صورت زیبای اوآن که صورت‌های دیبا می‌کند
من هم اول روز دانستم که عشقخون مباح و خانه یغما می‌کند
صبر هم سودی ندارد کآب چشمراز پنهان آشکارا می‌کند
گر مراد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷

 

جان وصال تو تقاضا می‌کندکز جهانش بی‌تو سودا می‌کند
بالله ار در کافری باشد رواآنچه هجران تو با ما می‌کند
در بهای بوسه‌ای از من لبتدل ببرد و دین تقاضا می‌کند
بارها گفتم که جان هم می‌دهمهمچنان امروز و فردا می‌کند
غارت جان می‌کند چشم خوشتهیچ تاوان نیست زیبا می‌کند
زلف را گو یاری چشمت مکنکانچه بتوان کرد تنها می‌کند
چند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۳

 

آنچه عشقت با دل ما می کند
موج در اطراف دریا می کند
آنچه دارم عشق تو از من ببرد
هرچه بیند ترک یغما می کند
نقطه خال عدس مقدار تو
چون عدس تولید سودا می کند
هر غمی کز عشقت آید در درون
جان برغبت در دلش جا می کند
روح را فیض از لب جان بخش تست
زآن چو عیسی مرده احیا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۴

 

در سرم شوری تقاضا می کند
رغبت دیوانگی ها می کند
من نمی دانم چه دارد در حساب
راز پنهان آشکارا می کند
می نماید روی و می پوشد جمال
امتحان است این که با ما می کند
عشق یعنی پادشاه ملک و دین
حکم بر اعضا و اجزا می کند
رازدار خاص سلطان ستر او
زهره کی دارد که پیدا می کند
خویشتن پوشیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری