گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹

 

روز عمرم در شب افتاده است بازوز شبم روز عنا زاده است باز
گویی اندر دامن آمد پای دلکز پی آن در سر افتاده است باز
چون نشینم کژ که خورشید امیدراست بالای سر استاده است باز
قسم هرکس جرعه بود از جام غمقسم من تا خط بغداد است باز
همچو آب از آتش و آتش ز باددل به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی