گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴۹

 

سوخت چون موج گهر بال تپیدنهای من

عقدهٔ دل‌گشت آخر آرمیدنهای من

آبیار مزرعم یارب تب سودای کیست

درد می‌جوشد چو تبخال از دمیدنهای من

صد بیابان آرزو بی‌جستجو طی می‌شود

تا به نومیدی اگر باشد رسیدنهای من

آه دردم تهمت آلود رعونت نیستم

رستن است از قید هستی سرکشیدنهای من

از مقیمان بهارستان ضعف پیری‌ام

گل زنقش پا به سر دارد خمیدنهای من

عالمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی