گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۱

 

پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کندخون بدان شد دل که طالب خون دل را بو کند
چنگ را در عشق او از بهر آن آموختمکس نداند حالت من ناله من او کند
ای به هر سویی دویده کار تو یک سو نشدآنک در شش سو نگنجد کار او یک سو کند
شیر آهو می‌دراند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۰

 

دیده پرخون من گر این چنین طوفان کند
پنجه خورشید را سرپنجه مرجان کند
در تن خاکی چه بال و پر گشاید جان پاک؟
در سفال تشنه چون نشو و نما ریحان کند؟
می شود مطلق عنان نفس از وفور مال و جاه
عرض میدان اسب سرکش را سبک جولان کند
ز اشتیاق آن لب شکرفشان شد دل دو نیم
پسته را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۴

 

شور اشکم‌ گر چنین راه تپش سر می‌کند

تردماغیهای دریا نذر گوهر می‌کند

حسرت جاوید هم عیشی‌ست این مخمور را

جام می‌گردد اگر خمیازه لنگر می‌کند

کاش با آیینه‌سازیها نمی‌پرداختیم

وقت ما را صافی دل هم مکدر می‌کند

جوهر آیینه عرض حیرت احوال ماست

ناله را فکر میانت سخت لاغر می‌کند

آب می‌گردد تغافل خنجر ناز ترا

سرمه در تیغ نگاهت کار جوهر می‌کند

می‌چکد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی