گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۷۲

 

آن که نقشی دیگرش جایی مصور می‌شودنقش او در چشم ما هر روز خوشتر می‌شود
عشق دانی چیست سلطانی که هر جا خیمه زدبی خلاف آن مملکت بر وی مقرر می‌شود
دیگران را تلخ می‌آید شراب جور عشقما ز دست دوست می‌گیریم و شکر می‌شود
دل ز جان برگیر و در بر گیر یار مهربانگر بدین مقدارت آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۴

 

بعد عمری گر وصال او میسر می شود
شرم پیش چشم من سد سکندر می شود
تیره بختی کار خود را می کند هرجا که هست
نامه من پرده چشم کبوتر می شود
کیمیای عشق هرکس را که سازد بی نیاز
هر سر مو بر تنش کبریت احمر می شود
نیست غیر از نقش جانان عشق را مشغولیی
بیستون از کوهکن آخر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۵

 

زان رخ گلگون عرق یاقوت احمر می شود
چون زمین افتاد قابل دانه گوهر می شود
پیش بلبل جای گل هرگز نمی گیرد گلاب
تشنه دیدار کی قانع به کوثر می شود؟
پرتو منت کند دلهای روشن را سیاه
شمع را دست حمایت باد صرصر می شود
حجت ناطق بود بر نارساییهای شوق
نامه هرکس که محتاج کبوتر می شود
از گرانجانان سبکروحان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۶

 

زان رخ گلگون عرق یاقوت احمر می شود
چون زمین افتاد قابل دانه گوهر می شود
گر چنین مجنون ما را عشق در شور آورد
دامن دشت جنون صحرای محشر می شود
آب جای باده گلرنگ نتواند گرفت
تشنه دیدار کی قانع به کوثر می شود؟
از گریبان خموشی هر که آرد سر برون
چون چراغ صبحگاهی خرج صرصر می شود
با سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۷

 

سبزه زنگار در تیغ تو جوهر می شود
کف درین دریای گوهرخیز عنبر می شود
در دیار اهل غیرت قاصد و پیغام نیست
نامه مقراض پر و بال کبوتر می شود
غیر بیرنگی که حسنش رنگ بست افتاده است
دل به هر رنگی که بستم رنگ دیگر می شود
هر که دل بر رنگ و بوی باغ چون شبنم نبست
تکمه پیراهن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۲

 

تا مقابل بر رخ آن شعله پیکر می‌شود

جوهر آیینه‌ ها بال سمندر می‌ شود

گر چنین دارد اثر نیرنگ سودای خطش

صفحهٔ خورشید هم‌محتاج مسطر می‌شود

حسن و عشق آنجا که ‌با هم‌ جوش الفت می‌زند

نور شمع آیینه وپروانه جوهر می‌شود

در محبت نیز رنگ زرد دارد اعتبار

هرکسی را شمع‌ عزت روشن‌ از زر می‌شود

مژده ای‌ کوشش‌که از توفان‌عالمگیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۳

 

دل چو آزاد از تعلق شد منور می‌شود

قطره ای کز موج دامن چید گوهر می‌شود

گرد هستی عقدهٔ پرواز عالی فطرتی‌ست

از حجاب دود خویش این شعله اخگر می ‌شود

ای‌ که از لطف حقیقت آگهی خاموش باش

یک سخن هم ‌کز دو لب خیزد مکرر می‌شود

در خموشی بس حلاوتهاست از نی کن قیاس

چون نوا در دل‌ گره‌ گردید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۴

 

کی به آسانی دم آبم میسر می‌شود

دل به صد خون می‌گدازم تا لبی تر می‌شود

گر به این‌کلفت فغانم ربشه برگردون زند

سدره تا طوبی ز بار دل صنوبر می‌شود

سنگ را هم می‌توان برداشت بر دوش شرار

گر گرانیهای دل از ناله کمتر می‌شود

بی‌کمالی نیست معنی بر زبان خامشان

موج چون در جوی تیغ آسود جوهر می‌شود

خاک راه فقر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۵

 

هرکجا عبرت به درس وعظ رهبر می‌شود

صورت پست و بلند دهر منبر می‌شود

چشم حرص افزود مقدار جهان مختصر

همچو اعداد اقل کز صفر اکثر می‌شود

غیر آغوش فنا سرمنزل آرام نیست

کشتی ما را همان‌گرداب‌، لنگر می شود

در محبت بیش از این ناکام نتوان زیستن

ازگداز آرزوها زندگی تر می‌شود

از سلامت اینقدر آواره‌گرد خفتیم

گرد ماگر بشکند سد سکندر می‌شود

آه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی