گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶

 

نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرانیست بی‌گفتار تو در دل توانایی مرا
در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهیکرد هجران تو صفرایی و سودایی مرا
عشق تو هر شب برانگیزد ز جانم رستخیزچون تو بگریزی و بگذاری به تنهایی مرا
چشمهٔ خورشید را از ذره نشناسم همینیست گویی ذره‌ای دردیده بینایی مرا
از تو هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶

 

چشم مستش از نگاهی کرد سودایی مرا
کشتی از یک قطره می، گردید دریایی مرا
چشم باز از پیش پا دیدن حجابم گشته است
از نظر بستن یکی صد گشت بینایی مرا
نرمتر صد پیرهن از خواب مخمل گشته است
خار صحرای ملامت از سبکپایی مرا
خانه داری داشت بر من دستگاه عیش تنگ
مالک روی زمین گرداند بی جایی مرا
آه حسرت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷

 

در دل هر قطره آماده است دریایی مرا
هست در هر دانه ای دام تماشایی مرا
عشرت ملک سلیمان می کنم در چشم مور
هر کف خاکی بود دامان صحرایی مرا
نیست با گفتار لب، کیفیت گفتار چشم
خوشترست از لعل گویا، چشم گویایی مرا
گر چه چون اشک یتیمان بی قرار افتاده ام
چشم قربانی کند مژگان گیرایی مرا
سر خط مشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی