گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۳

 

رفته رفته عافیت هم‌کینه‌خواهی می‌کند

ساحل آخر کشتی ما را تباهی می‌کند

دوستان بر موی پیری اعتماد عیش چند

خانه‌ها روشن چراغ صبحگاهی می‌کند

آسمان زین دور مفعولی‌ که ننگ دورهاست

اختلاط خلق را معجون باهی می‌کند

هرزه‌گویی بسکه در اهل تعین غالب‌ست

لطف معنی را به لب نگذشته واهی ‌می‌کند

زاختلاط خشک‌طبعان محو مژگان می‌شود

خامه هم هرچند اشک از د‌یده راهی می‌کند

پیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

ظهیر فاریابی » غزلیات » شمارهٔ ۶

 

باز بر جانم فراقت پادشاهی می کند
وانچ در عالم کشی کرد از تباهی می کند
شهر صبرم تا سپاه هجر تو غارت زدند
با من آن کردی که با شهری سپاهی می کند
بی گناهم کشت عشقت وای اگر بودی گناه!
حال چون بودی چو این در بی گناهی می کند؟
چشم تو دعوی خونم کرد و ابرو شد گواه
کژ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی