گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۴

 

مفلسی دست تهی بر سودن ارزانی کند

پنجهٔ بیکار بیعت با پشیمانی کند

چشم‌ من از درد بیخوابی‌ در این‌ وادی‌ گداخت

سایهٔ خاری نشد پیدا که مژگانی کند

از حیا هم شرم می‌دارم ز ننگ اشتهار

جامهٔ پوشندکی حیف است عریانی کند

دل به غفلت نه‌ که دردفع تمیز خوب و زشت

خانهٔ آیینه را زنگار دربانی کند

جز به موقع آبروریزی‌ست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۲۸

 

زلف سر مستش چو در مجلس پریشانی کند
جان اگر جان نیندازد گرانجانی کند
عقلها را از پریشان زیستن نبود گریز
اند آن مجلس که زلف او پریشانی کند
تا پریشان نیست بر سوسن همی ساید عبیر
چون پریشان گشت بر گل عنبر افشانی کند
کی روا دارد ز روی عقل اندر کافری
آنچه زلف کافر او با مسلمانی کند؟
از تکبر نرگس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی