گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷

 

از سر جان درگذر گر وصل جانان بایدتبر در دل خیمه زن گر عالم جان بایدت
داروی درد محبت ترک درمان کردنستدردی دردی بنوش ار زانک درمان بایدت
داده‌ئی خاتم بدست دیو و شادروان ببادوانگه از دیوانگی ملک سلیمان بایدت
راه تاریکی نشاید قطع کردن بی‌دلیلخضر راهی برگزین گر آب حیوان بایدت
از سر یکدانه گندم در نمی‌آری گذشتوز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۸

 

دُرد دردش نوش کن گر صاف درمان بایدت
جان فدا کن همچو ما گر وصل جانان بایدت
گر عطای شاه می خواهی گدائی کن چو ما
بندگی کن بر درش گر قرب سلطان بایدت
در سواد کفر زلفش نور ایمان رو نمود
ظلمت کفرش بجو گر نور ایمان بایدت
بایدت چون گوی گردیدن به سر در کوی دوست
گر ز دست پادشه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷

 

همنشین درد باید شد چو درمان بایدت
ترک جان باید گرفت ار وصل جانان بایدت
وصل جانان در نیابی تا ز جان در نگذری
مرد جانان نیستی بی شبهه تا جان بایدت
تن به دشواری فرو ده تا به آسانی رسی
هست دشوارت که بی دشوار آسان بایدت
گر دل آسوده خواهی رنج بر باید گرفت
ورلب پر خنده خواهی دیده گریان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری