گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۸

 

شوق آزادی سر از سامان استغنا مکش

گرکشی بار تعلق جز به پشت پا مکش

ای شرر زین مجمرت آخر پری باید فشاند

گر همه در سنگ باشی آنقدرها وامکش

بر نمی‌آید خرد با ساز حشرآهنگ دل

مغز مستی ‌گر نداری پنبه از مینا مکش

شمع را رعنایی او داغ خجلت می‌کند

سرنگونی می‌کشی ‌گردن به این بالا مکش

صرفهٔ هستی ندارد سایه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی