گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۴

 

ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتیتا به پیش عاشقان بند و فسون برداشتی
گه مثال و رمز گویی گه صریح و آشکارتخم را اندر زمین ریگ ما چون کاشتی
ای زمین ریگ شرمت نیست از انبار تخمفارغی چون تخم‌ها را تو عدم انگاشتی
ای زمین تخم گیر آخر تویی هم اصل تخمکز نتیجه خویش شاخ سنبلی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۲۸

 

یاد می‌داری که با من جنگ در سر داشتیرای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی
نیک بد کردی شکستن عهد یار مهرباناین بتر کردی که بد کردی و نیک انگاشتی
دوستان دشمن گرفتن هرگزت عادت نبودجز در این نوبت که دشمن دوست می‌پنداشتی
خاطرم نگذاشت یک ساعت که بدمهری کنمگر چه دانستم که پاک از خاطرم بگذاشتی
همچنانت ناخن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۹

 

خواستم بوسی ز لعلت دست پیشم داشتیقصد کردم کت ببوسم دست و هم نگذاشتی
بوی خون می‌آید از چاه زنخدانت، بلیبوی خون آید که چندین دل درو انباشتی
هر زمانم شاخ اندوهی ز دل سر بر زندخود نمیدانم چه بیخست این که در دل کاشتی
ریش گردانی دلم را وانگهی گویی: منالدرد دل با ناله باشد، پس چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۶

 

روز و شب از صحبت ما بر حذر بودی ازآنک
دوستدار خویش را دشمن همی پنداشتی
من چو سگ زین آستان رو وانگردانم بسنگ
یار آهو چشم اگر با من کند گرگ آشتی
بر سپاه دل شکست افتاد تا تو سرو قد
قامتی در صف خوبان چون علم افراشتی
بر سر شاخ زبان جز میوه ذکرت نرست
تا تو در باغ دلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی