گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۰

 

چشم چون آیینه برنیرنگ عرض نازبند

ساغر بزم تحیر شو لب از آواز بند

موج آب‌ گوهر از ننگ تپیدن فارغ است

لاف عزلت می‌زنی بال و پر پرواز بند

غنچه دیوان در بغل از سر به زانو بستن است

ای بهار فکر مضمونی به ابن انداز بند

خارج آهنگ بساط‌ کفر و ایمانت ‌که‌ کرد

بی‌تکلف خویش را چون نغمه برهرسازبند

خرده‌گیران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۱

 

محرم آهنگ دل شو سرمه بر آواز بند

یک نفس از خامشی هم رشته‌ای بر ساز بند

خود گدازی‌ کعبهٔ مقصود دارد در بغل

کم ز آتش نیستی احرام این انداز بند

عاقبت بینی نظر پوشیدن است از عیب خلق

آنچه در انجام خواهی بستن از آغاز بند

نیست غیر از خاکساری پرده‌دار راز عشق

گرتوانی مشت خاکی شو لب غماز بند

با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی