گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۵

 

هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار منهر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من
خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیستریخت بر روی زمین یک جرعه از خمار من
هر که را افسرده دیدی عاشق کار خود استمنگر اندر کار خویش و بنگر اندر کار من
در بهاران گشت ظاهر جمله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۱

 

از دخول هر غری افسرده‌ای در کار مندور بادا وصف نفس آلودشان از یار من
دررمید از ننگ ایشان و خبیثی‌ها و مکراز وظیفه مدح یارم این دل هشیار من
خاک لعنت بر سر افسوس داری بدرگیکو کند از خاکساری درهم این هنجار من
ای بریده دست دزدی کو بدزدد حکمتمو آنگهی دکان بگیرد بر سر بازار من
شرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۴

 

چون مرا غمناک بیند شاد گردد یار منزان سبب شادی نمیگردد به گرد کار من
اشک چشمم سر دل یک یک به رخها بر نبشتگوییا با اشک بیرون میرود اسرار من
رخت ازین شهرم به صحرا برد می‌باید که شبمردم اندر زحمتند از نالهٔ بسیار من
گر نه آب چشم سیل انگیز من مانع شودهر شبی شهری بسوزد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

ملک‌الشعرای بهار » غزلیات » شمارهٔ ۸۷

 

غمزه‌ات خونریزتر یا دیدهٔ خونبار من
طره‌ات آشفته‌تر یا خاطر افکار من
لعل جانان سرخ‌تر یا لاله یا می یا عقیق
مه نکوتر یا پری یا حور یا دلدار من
کام عاشق تلخ‌تر یا صبر یاگفتار تو
وصل دلبر خوبتریا عشق یاکردار من
طالع من تیره‌تر یا زلف تو یا شام هجر
وصل تو دشوارتر یاکام دل یاکار من
مهرتو موهوم‌تر یا نقطه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۳

 

بت پرستی را شعار خود کنم تا یار مناز خدای خود نترسد چون کند آزار من
سر ز تقوی پا ز مسجد دست از طاعت کشمتا شود آن نامسلمان راضی از اطوار من
کوشم اندر معصیت چندان که گردم کشتنیتا بود در کشتن من بی‌گنه دلدار من
دوستان را حضم خود سازم که بعد از کشتنمخون من قطعا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴

 

در ملک بودی اگر یک ذره عشق یار مندر فلک آتش افکندی آه آتش بار من
در تن زارم جگر صدچاک و دل صد پاره شدبوالعجب گلها شکفت از عشق در گلزار من
چون کند پامالم آن سرو از پی پابوس اودل برون آید ز چاک سینهٔ افکار من
های و هویم لرزه در گورافکند منصور راچون زنند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۷۳ - ایضا له

 

مجلس سامیّ مجد الدّینی ای کان هنر
چونی از رنج و صداع و زحمت بسیار من
چون ز من هر گز ندید آزار طبع نازکت
بی سبب شاید که جوید طبع تو ازار من؟
تو به دفع کار من مشغول و من فارغ که خود
دوستی دارم که هست او مشفق و غمخوار من
چون تقبّل کرده یی اکنون تقابل شرط […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل