عبدالرحیم حائری » مشرق الانوار » بخش ۴۲ - در ختم کلام
فاش تر میخواهی این مصرع شمار:
«جِلوۀ معشوق گردید آشکار»
عبدالرحیم حائری » مشرق الانوار » بخش ۴۳ - خطاب به فرزند سعادت انجام
پس به مَحذوری به حُکم اِضطرار
سوی طهران گشتم آن دم رهسپار
عبدالرحیم حائری » مشرق الانوار » بخش ۴۳ - خطاب به فرزند سعادت انجام
ای پسر پند پدر را گوش دار
جا دَهَش در گوشِ جان، چون گوشوار
عبدالرحیم حائری » مشرق الانوار » بخش ۴۳ - خطاب به فرزند سعادت انجام
گوشهای را همچو من کن اختیار
فرصت خود را غنیمت میشمار
عبدالرحیم حائری » مشرق الانوار » بخش ۴۳ - خطاب به فرزند سعادت انجام
پا زحدّ مگذار بیرون زینهار
پاس ناموس شریعت را بدار
عبدالرحیم حائری » مشرق الانوار » بخش ۴۳ - خطاب به فرزند سعادت انجام
حاصل از تخم نَکِشته برمدار
بس بود این نکته بهر اعتبار
عبدالرحیم حائری » مشرق الانوار » بخش ۴۳ - خطاب به فرزند سعادت انجام
گاهگاهی برمزارم کن گذار
ساعتی بنشین بنزد این مزار
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۵۲ - مثنوی (معراج نامه)
گفت با آنها که این چرخ و دَوار
هست قِسری یا زِ روی اختیار
عبدالرحیم حائری » مجمع الاسرار » بخش ۵۲ - مثنوی (معراج نامه)
خود همی پویند در این رهگذار
جمله چون تو طالب دیدار یار
ملکالشعرا بهار » ترکیبات » نکیر و منکر
من که بودم در شداید پایدار
سست گشتم ناگهان بیاختیار
قلب من لرزید و کی بودم گمان
کاین چنین قلبی بلرزد روزگار
لیک خود را با خود آوردم نخست
[...]
ملکالشعرا بهار » مستزادها » مناظرهٔ ادبی (در جواب صادق سرمد از ادبای زمان)
لیک از آن ملیون نبینی دههزار
شعر دلچسب فصیح آبدار
ملکالشعرا بهار » مستزادها » مناظرهٔ ادبی (در جواب صادق سرمد از ادبای زمان)
دیگری پژمان و دیگر شهریار
شعرهاشان تازه است و خوشگوار
ملکالشعرا بهار » منظومهها » جنگ تهمورث با دیوها » خطاب به زن
گه چو سطح آب صافی بیغبار
گاه چون اعماق مرموز بحار
ملکالشعرا بهار » منظومهها » جنگ تهمورث با دیوها » خطاب به زن
گاه گفته بهر طفلی شیرخوار
ترک قوم وترک شهر و ترک یار
ملکالشعرا بهار » منظومهها » جنگ تهمورث با دیوها » خطاب به زن
گه بریده گردن یحیی بهزار
گه مسیحا پرورنده درکنار
ملکالشعرا بهار » منظومهها » جنگ تهمورث با دیوها » جنگ دیو و آدمیزاد
بسته بر گردونه دیو نابکار
گشته ز نیاوند برگردون سوار
بر تن او جوشنی از چرم شیر
نیزه درکف تاخت در میدان دلیر
ملکالشعرا بهار » مثنویات » شمارهٔ ۴۰ - جُعَل
گفت ای یاران، بهحق کردگار
ما نفهمیدیم چیزی از بهار
ملکالشعرا بهار » مثنویات » شمارهٔ ۴۰ - جُعَل
این بود معنای باغ و لالهزار
این بود ماهیت فصل بهار
ملکالشعرا بهار » مثنویات » شمارهٔ ۴۰ - جُعَل
شرشر آب روان از هر کنار
پیش او چون بانگ شیر مرغزار
