ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۳ - در نعت نبی اکرم فرماید
ای ز تأیید ازل نقد امانت را امین
محرم اسرار قرآن، همدم روحالامین
صادق اعظم، محمد صاحب تیغ و کتاب
سرور اهل هدی، سرخیل اصحابالیمین
احمد مرسل، ابوالقاسم که رضوان در بهشت
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۲۱ - تفاخر و تعریف از خود گوید
دیوانهام وین عقل کل طفل دبستان من است
روحالقدس بر لوح دل کمتر ثنا خوان من است
تا مشتری شد دلبرم فارغ ز حوض کوثرم
مه را گریبان میدرم، مه در گریبان من است
من چون خلیفه زادهام، اندر ولایت حاکمم
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۲۸ - در مدح جلالالدین هوشنگ شاه
ماه روز افزون من چون مهر خنجر میکشد
میخورم سهمی که ابرو چون کمان در میکشد
صید لاغر گشتهام آن ترک تیر انداز را
وز سیه چشمی کمان بر صید لاغر میکشد
دو به دو چشمان او می میخورند از خون دل
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۳۱ - در مدح سلطان اویس
کعبتین روز و شب در طاق اخضر کردهاند
هفت مهره در دو شش خانه مششدر کردهاند
بلعجب منصوبهای از غیب میآید پدید
مختلف نقشی به هر صورت مصور کردهاند
تا دو شمع افروختند از مهر و مه در روز محاق
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۳۹ - در مدح جلالالدین هوشنگ شاه
ای چو خورشیدت ندیده دیدهٔ انجم نظیر
پادشاهی، تاج بخشی، شهریاری تختگیر
شاه کیخسرو نسب، هوشنگ خسرو گیر و دار
خضر اسکندر حسب، جمشید دارا دار و گیر
از سحاب لطف تو یابد مدد بحر مدید
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۴۲ - در مدح خواجه شیخ
دوش چون در تشت خون پنهان شد این زرینه تاس
ساقی دوران ز سیم ناب گردان کرد کاس
یک شبه مه در شب تاریک از وجه شبه
بارهٔ یار است گویی از شبه گردش نحاس
زهرهٔ زهرا ز مهر آورده بربط را به چنگ
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۵۲ - در مدح محمد شاه
صبح روش رخ نمود از پردهٔ تاریک شام
آفتاب ملک بیرون آمد از ظل غمام
مملکت را گر چه نقصان بود چون مه در محاق
منت ایزد را که از مهر منور شد تمام
ماه اوج نصرت و خورشید گردون ظفر
[...]
ناصر بخارایی » قصاید » شمارهٔ ۵۴ - در مفاخرت و مباهات و تعریف از خود گوید
آفرین بر من که من از آفرینش برترم
طایر قدسم، فلک چون بیضه در زیر پرم
ثابت و سیار در منقار من چون ارزنند
باز سلطانم، نپنداری که ارزن میخورم
دانهٔ گندم کز او آدم برون شد از بهشت
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰
چند پنهان سوزم و پوشیده دارم دود را
دود بر آتش کجا پوشیده دارد عود را
ناله را گیرم که بربندم ره بیرون شدن
چون به جای خود نشانم اشک خون پالود را
تا شد او آرام دل یکدم نیارامیدهام
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵
نرگس مستت نشانده همچو گل در خون مرا
کی رود چون غنچه مهر تو ز دل بیرون مرا
روی خود بر رو نهد، صبح ابد لیلی تو را
بوسهای بر رو زند، روز جزا مجنون مرا
همچو گردونم ز دل بیرون نیاید مهر تو
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸
میکشد عشق تو سوی خود دل دیوانه را
هست سوزی کو به شمعی میکشد پروانه را
سیل چشمم رفت و ویران کرد بنیاد دلم
چون ز درد و غم نگه دارم من این ویرانه را
میل خالت دارم و اندیشهام از زلف توست
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱
تا ز باریکی میانت تاب داده موی را
سبزه پیش روی تو بر خاک مالد روی را
تو چه غم داری اگر سیلاب اشکم میرود
چون من از خاشاک راهی کمترم این کوی را
بر وفاداران خود هر دم زنی تیغ جفا
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵
مایل عشق خرابات است عقل پیر ما
تا چه آرد بر سر ما پیر بیتدبیر ما
من به جز تقدیر تدبیری ندارم عشق را
این چنین رفته است گویی در ازل تقدیر ما
عشق را اکسیر گویند، وجهی ظاهرست
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹
عاقبت رحمی کند بر درد ما، درمان ما
بندگان خویش را یاد آورد سلطان ما
گر نخواهد بود وصل یار ما اندر بهشت
لاجرم باغ جنان خواهد شدن زندان ما
تو ز وصل خویشتن هرگز نیفتادی جدا
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۱
دوش میدیدم دل گم گشتهٔ خود را به خواب
اکثرش خون بود جائی، آتش و جائی کباب
من به خود میگفتم این شکل دل ریش من است
یا می لعل است جایش کرده از یاقوت ناب
یا مگر غنچه است کز باد عبیرآمیز صبح
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۵
چشم او مست است و در مستی شده مخمور خواب
دیده گر بر هم زند بنیاد جان گردد خراب
با لبش گفتم حدیث بوسه شد سرخ از حیا
این سخن آمد گران بر لعل او ناورد تاب
تیز میکردم نظر در آفتاب روی او
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۳۶
گر گشایی ابر برقع، از حیا گردد گُل آب
وز هوا داری فشاند بر گل رویت گلاب
برقعی در کش که رویت را بسوزد دل ز مهر
از لطافت ز آفتاب آری پذیرد آفت آب
لعل تو شهدست و آید شهد شیرینتر به کام
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰
عشق و بیماری و درویشی و صد طعن رقیب
این همه جمع و من مهجور تنها و غریب
از که خواهم یارئی چون دوست با من دشمن است
وز که جویم مرهمی چون هست دردم از طبیب
شمع در جمع حریفان رفت از آن پروانه سوخت
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۵۲
عشق تو دُرٌی ست کان را جان عاشق قیمت است
هر که نتوانست دادن قیمتش بی همت است
میکنم بی منتی جان را نثار روی دوست
گر قبول افتد ترا بر جان من صد منت است
تو سهیلی، تا کجا تابی و کی طالع شوی
[...]
ناصر بخارایی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵
دوش خون از دیده میراندم، سرشکم آگه است
زانکه هر شامی به بالین منش منزلگه است
از نسیم خاک کویت خار در پای گل است
وز هوای مهر رویت تاب در روی مه است
شام هجر ما به زلفت راست ناید سر به سر
[...]
