×
ایرج میرزا » غزلها » شمارهٔ ۸
چون خورم می، در سرم سودایِ یار آید پدید
راست باشد این مثل کز کار، کار آید پدید
جهد کردم تا نگویم رازِ دل بر هیچ کس
مِی کشان را رازِ دل بیاختیار آید پدید
گر مرا آسوده بینی در غمش نبوَد شگفت
[...]
۱۳ بیت
ایرج میرزا » غزلها » شمارهٔ ۱۶
باز روز آمد به پایان، شامِ دلگیر است و من
تا سحر سودایِ آن زلفِ چو زنجیر است و من
دیگران سرمست در آغوشِ جانان خفتهاند
آن که بیدارست هر شب، مرغِ شبگیر است و من
گفته بودم «زودتر در راهِ عشقت جان دهم»
[...]
۱۳ بیت
