×
سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۴ - حکایت طبیب و کرد
شبی کُردی از دردِ پهلو نخفت
طبیبی در آن ناحیت بود و گفت
از این دست کاو برگ رَز میخورد
عجب دارم ار شب به پایان بَرَد
که در سینه، پیکانِ تیرِ تتار
[...]
۵ بیت
سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۵ - حکایت
یکی روستایی سقط شد خرش
علم کرد بر تاک بستان سرش
جهاندیده پیری بر او بر گذشت
چنین گفت خندان به ناطور دشت
مپندار جان پدر کاین حمار
[...]
۵ بیت
سعدی » بوستان » باب پنجم در رضا » بخش ۶ - حکایت
شنیدم که دیناری از مفلسی
بیفتاد و مسکین بجستش بسی
به آخر سر ناامیدی بتافت
یکی دیگرش ناطلب کرده یافت
به بدبختی و نیکبختی قلم
[...]
۵ بیت
