گنجور

سعدالدین وراوینی » مرزبان‌نامه » باب پنجم » در دادمه و داستان

 

چو گویی که هر دانش آموختم

ز خود وامِ بی دانشی توختم

یکی نغز بازی کند روزگار

که بنشاندت پیش آموزگار

۲ بیت
سعدالدین وراوینی
 

سعدالدین وراوینی » مرزبان‌نامه » باب پنجم » در دادمه و داستان

 

ای تا به فلک سرِ تو در خود بینی

کرده همه عمر وقف بر خودبینی

خودبین به مثل اگر به سنگی نگرد

چون آینه ناردش مگر خودبینی

۲ بیت
سعدالدین وراوینی
 

سعدالدین وراوینی » مرزبان‌نامه » باب پنجم » داستانِ دزد باکیک

 

کسی را که مغزش بود پرشتاب

فراوان سخن باشد و دیریاب

ز دانش چو جانِ ترا مایه نیست

به از خامشی هیچ پیرایه نیست

۲ بیت
سعدالدین وراوینی
 

سعدالدین وراوینی » مرزبان‌نامه » باب پنجم » داستانِ نیک مرد با هدهد

 

ناکام شدم به کامِ دشمن

تا خود ز توام چه کام‌روزیست؟

مرغی‌ست دلم بلند پرواز

لیکن ز قضاش، دام روزی‌ست

۲ بیت
سعدالدین وراوینی
 

سعدالدین وراوینی » مرزبان‌نامه » باب پنجم » داستانِ خسرو با ملک دانا

 

حال اگر ز آنچه بود تیره‌ترست

عاقبت دل فروز خواهد بود

شب نبینی که تیره‌تر گردد

آن زمانی که روز خواهد بود

۲ بیت
سعدالدین وراوینی