×
سعدالدین وراوینی » مرزباننامه » باب پنجم » در دادمه و داستان
چو گویی که هر دانش آموختم
ز خود وامِ بی دانشی توختم
یکی نغز بازی کند روزگار
که بنشاندت پیش آموزگار
۲ بیت
سعدالدین وراوینی » مرزباننامه » باب پنجم » در دادمه و داستان
ای تا به فلک سرِ تو در خود بینی
کرده همه عمر وقف بر خودبینی
خودبین به مثل اگر به سنگی نگرد
چون آینه ناردش مگر خودبینی
۲ بیت
سعدالدین وراوینی » مرزباننامه » باب پنجم » داستانِ دزد باکیک
کسی را که مغزش بود پرشتاب
فراوان سخن باشد و دیریاب
ز دانش چو جانِ ترا مایه نیست
به از خامشی هیچ پیرایه نیست
۲ بیت
سعدالدین وراوینی » مرزباننامه » باب پنجم » داستانِ نیک مرد با هدهد
ناکام شدم به کامِ دشمن
تا خود ز توام چه کامروزیست؟
مرغیست دلم بلند پرواز
لیکن ز قضاش، دام روزیست
۲ بیت
سعدالدین وراوینی » مرزباننامه » باب پنجم » داستانِ خسرو با ملک دانا
حال اگر ز آنچه بود تیرهترست
عاقبت دل فروز خواهد بود
شب نبینی که تیرهتر گردد
آن زمانی که روز خواهد بود
۲ بیت
