مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثانی » مناجات
«گر ترا بخت یار خواهد بود
عشق را با تو کار خواهد بود
عمر بی عاشقی مدان بهحساب
کان برون از شمار خواهد بود»
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثانی » مناجات
زَهره دارد حوادثطبعی
که بگردد به گرد لشکر ما؟
ما به پر میپریم سوی فلک
زانکه عرش است اصل و جوهر ما
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثانی » مناجات
«گنجینهٔ اسرار الهی ماییم
بحر درر نامتناهی ماییم
بنشسته به تخت پادشاهی ماییم
بگرفته ز ماه تا به ماهی ماییم»
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثانی » مناجات
کشتی وجود مرد دانا عجب است
افتاده به چاه مرد بینا عجب است
کشتی که به دریا بود آن نیست عجب
در یک کشتی هزار دریا عجب است
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثانی » مناجات
مه دوش به بالین تو آمد به سرای
گفتم که ز غیرتش بکوبم سر و پای
مه کیست که او با تو نشیند یک جای؟
شبگرد جهاندیدهٔ انگشتنمای!
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثانی » مناجات
ملک تعالی در حق عالم غدّار
ندای فاعتبروا کرد یا اولی الابصار
زمانه بر مثل لعبت است مرد فریب
چو نیک درنگری زنگی است مردمخوار
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثانی » مناجات
صیدم بشد و درید دام، این بتر است
می، دُرد شد و شکست جام؛ این بتر است
دل سوخته گشت و کار خام، این بتر است
دین ضایع و دنیا نه تمام، این بتر است
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثانی » مناجات
سوری که در او هزار جان قربان است
چه جای دهلزنان بیسامان است
* * *
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثانی » مناجات
با همّت باز باش و با کبر پلنگ
زیبا به گه شکار و پیروز به جنگ
کم کن بر عندلیب و طاووس درنگ
کاینجا همه آواست و آنجا همه رنگ
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » مناجات
از ما و خدمت ما چیزی نیاید ای جان
هم تو بنا نهادی، هم تو تمامگردان
دارالسلام ما را، دارالملام کردی
دارالملام ما را، دار السلام گردان
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » مناجات
سیر زاهد هر مهی یک روزه راه
سیر عارف هر دمی تا تخت شاه
* * *
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » مناجات
رخ چو بنمود آن جمال، تو را
پاک بر بود آن کمال، تو را
* * *
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » حکایت
آنهاکه محققان و ره بینانند
احوال تو را یکان یکان می دانند
لیکن به کرم پردە ی کس ندرانند
زان سان که زمانه میرود، می رانند
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » حکایت
گر قامت سرو را دوتا میگویی
ور ماه دو هفته را جفا می گویی
اندر همه عالم این دل و زهره که راست؟
تا با تو بگوید که چرا میگویی؟
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » حکایت
گفتی که سرشک تو چرا گلگون شد؟
چون پرسیدی راست بگویم چون شد:
خونابهٔ سودای تو میریخت دلم
چون جوش برآورد، ز سر بیرون شد
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » حکایت
ای باد سحر، به کوی آن سلسله موی
احوال دلم بگوی، اگر باشد روی
ور زانک بر آب خود نباشد مه روی
زنهار مرا ندیدهای، هیچ مگوی
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » حکایت
گر دل دهیم از سر جان برخیزم
جان باز و از جان و جهان برخیزم
من بنده به خوی تو نمیدانم زیست
مقصود تو چیست؟ تا از آن برخیزم
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » حکایت
ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی
هر لحظه در او صنعت دیگر بازی
گه مات کنی و گه بداری قایم
احسنت، زهی صنعت با خود بازی
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » حکایت
* * *
دعوی عشق کردن آسان است
لیک آن را دلیل و برهان است
