رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » حاصل عمر
بس که جفا ز خار و گل دید دلِ رمیدهام
همچو نسیم از این چمن پایْ برون کشیدهام
شمع طرب ز بخت ما آتش خانهسوز شد
گشت بلای جان من عشقِ به جان خریدهام
حاصل دُوْر زندگی صحبت آشنا بُوَد
[...]
رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » جلوه نخستین
رخم چو لاله ز خوناب دیده رنگین است
نشان قافلهسالار عاشقان این است
مبین به چشم حقارت به خون دیده ما
که آبروی صراحی به اشک خونین است
ز آشنایی ما عمرها گذشت و هنوز
[...]
رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » دریادل
دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلم
تا خود چه باشد حاصلی از گریهٔ بیحاصلم؟
چون سایه دور از روی تو افتادهام در کوی تو
چشم امیدم سوی تو وای از امید باطلم
از بس که با جان و دلم ای جان و دل آمیختی
[...]
رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » آزاده
بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست
سرو چمنم شکوهای از خار و خسم نیست
از کوی تو بیناله و فریاد گذشتم
چون قافله عمر نوای جرسم نیست
افسردهترم از نفس باد خزانی
[...]
رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » در سایه سرو
حال تو روشن است دلا از ملال تو
فریاد از دلی که نسوزد به حال تو
ای نوشلب که بوسه به ما کردهای حرام
گر خون ما چو باده بنوشی حلال تو
یاران چو گل به سایه سرو آرمیدهاند
[...]
رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » حلقهٔ موج
گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم
من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم
هر زمان بیروی ماهی همدم آهی شوم
هر نفس با یاد یاری نالهٔ زاری کنم
حلقههای موج بینم نقش گیسویی کشم
[...]
