اشراق بیرجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱
صاحبدلان بگوئید آن شوخ دلربا را
کز حال دل بپرسد عشاق بی نوا را
ز آئینهٔ رخ دوست نور ازل هویداست
زین جلوه میتوان دید دیدار آشنا را
روشندلان عشقیم کائینهٔ دل ما
[...]
اشراق بیرجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲
نشوند پرتو افکن مه و آفتاب بی تو
چو تو شمع دلفروزی که شدم کباب بی تو
نگهی ز چشم مستت ندهم به هر دو عالم
نفسی ز عمر هرگز نکنم حساب بی تو
شب و روز میفشاند چو سحاب در بهاران
[...]
اشراق بیرجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰
خوش آن روزی که دل در طرهٔ دلدار میبستم
برهمنوار از زلف صنم زنار میبستم
ضمیرم آفتاب محفلافروز جهان میشد
چو در آیینهٔ دل نقش روی یار میبستم
ز نوک هر مژه دریای خونی موجزن میشد
[...]
اشراق بیرجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲
رشک خورشید و قمر چهرهٔ زیبایی هست
نور انجم ز رخ آینه سیمایی است
چهرهٔ لاله عذاران جهان بین و بگوی
گل رخسار بتان را چمن آرائی هست
ماه کنعانی من چهره گشوده است به مصر
[...]
اشراق بیرجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴
ز آب عارضت گلزارها از آب و رنگ افتد
چو لعل دلفریبت کی دهان غنچه تنگ افتد
فرنگی زاده ای زیبانگاری شعله رخساری
چه آتش پاره ای هستی که آتش در فرنگ افتد
جهانی را کند یغما صف مژگان خون ریزش
[...]
