گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
شهریار

عشقی که درد عشق وطن بود درد او

او بود مرد عشق که کس نیست مرد او

چون دود شمعِ کُشته که با وی دمی‌ست گرم

بس شعله‌ها که بشکفد از آه سرد او

بر طرف لاله‌زار شفق پر زند هنوز

پروانهٔ تخیلِ آفاق‌گرد او

او فکر اتحاد غلامان به مغز پخت

از بزم خواجه سخت به جا بود طرد او

آن نردباز عشق که جان در نبرد باخت

بردی نمی‌کنند حریفان نرد او

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

عشقی نمرد و مرد حریف نبرد او

در عاشقی رسید به جایی که هرچه من

چون باد تاختم نرسیدم به گرد او

کشتی عشق را نرسد تخته بر کنار

موج جنون شکافته دریانورد او

از جان گذشت عشقی و اجرت چه یافت؟ مرگ

این کارمزد کشور و آن کارکرد او

آن را که دل به سیم خیانت نشد سیاه

با خون سرخ رنگ شود روی زرد او

درمان خود به دادن جان دید شهریار

عشقی که درد عشق وطن بود درد او

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode