گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

تا دل نظری به حال خود کرد

جز درد و غم نگار خود کرد

گر خاک سری فدای تو شد

بگذر ز گناهش ار چه بد کرد

گر لعل تو را گزید جانم

بد کرد ولی به جان خود کرد

آن هم ز جنون عاشقی بود

کین دل شده دعوی خرد کرد

افسانه شیخ شاهدی را

در عشق فزودنش مدد کرد