گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

دلبرا در کشتن ما خود بگویی سود چیست

ور نخواهی کشتن از جور و ستم مقصود چیست

کس نمیپرسد ز احوال درون درد من

هم نمیپرسد یکی کین آه درد آلود چیست

زاهدا تا چند بر افعال ما منکر شوی

چون نمی دانی که اندر کار ما بهبود چیست

آه من میبینی و از سوز دل واقف نه ای

آتشی گر نیست پنهان خود بگو این دود چیست

جان همی کردم نثار اما همی ترسم که یار

گوید ای بیمایه رو این جان غم فرسود چیست

مدتی شد تا ز مژگان خون فشانم دمبدم

او نگفت ای شاهدی زین گریه‌ات مقصود چیست