گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

تا کی کنیم آتش دل را نهان از او

وین دود آه دمبدم آرد نشان از او

درد تو کرده است راحت جان و دوای دل

خالی مباد در دل و جانم مکان از او

رمزی به خنده لعل لبت زان دهان نمود

ما را به هیچ وجه نبود این گمان از او

تا خط سبزگی و گل عارضت دمید

بس فتنه ها رسید به دور زمان از او

تا بر رخ است شمع رخت در دلم چراغ

ما راست نور دیده و آرام جان از او

آه از کرشمه های دو چشمت که صد بلا

هر لحظه می رسد به دل ناتوان از او

چون شمع پیش یار بسوز و خموش باش

ای شاهدی مجوی دل مهربان از او