گنجور

 
سنایی غزنوی
 

خلق جز مکر و بند و پیچ نیند

همه را آزمودم ایچ نیند

گر همه در برت فرو ریزد

مرد عاقل درو نیاویزد

گر نه‌ای همچو مه به نور گرو

همچو خورشید باش تنها رو

مهر پیوسته یکسواره بود

ماه باشد که با ستاره بود

هرکه تنها روی کند عادت

همچو خورشید شب کند غارت

مرد را دلشکسته دارد جفت

تیر را پای بسته دارد جفت

با چنین تیرها و جوشنها

دانکه تنها ترا به از تنها

ملک عالم به زیر تنهاییست

مرد تنها نشان زیباییست

با کسان در نگاهداشت بُوی

با خود آسوده شام و چاشت بُوی

جفت باشی خدای ندهد بار

فرد باشی خدای باشد یار

چون تو تنها نشینی از سرو بُن

با خودت هرچه آرزو می‌کن

چون تو تنها بوی ز نیک و ز بد

کم ز تیزی بود نیاری زد

چون دلت شد به فرد بودن شاد

تیز بی‌شرم کس به یاری داد

گرد توحید گرد با تفرید

چه کنی صحبتی که آن تقلید

به دمی از تو اندر آویزد

پس به بادی هم از تو بگریزد

تا همی در تو نیک خود بیند

با تو یک دم به رفق بنشیند

گر شود والعیاذ باللّٰه بد

تا چه بینی ازو به جان و خرد

دل نخواهد ترا ز دل بگسل

بر بخیلان بخیل بهتر دل

در دهان دار تا بود خندان

چون گرانی کند بکن دندان

هرکه ما را نخواهد از همه دل

گر همه دل بود از او بگسل

چکنی با حریف بی‌معنی

بس ندیم تو شعر چون شعری

بس جلیست کتاب با خردت

تا نگوید به خلق نیک و بدت

عزبی به که جفت کوته‌بین

ماه تنها به از دو صد پروین

هرکجا داغ بایدت فرمود

چون تو مرهم نهی ندارد سود

هرزه‌دان هم شریف و هم خس را

کو یکی کو یکی بُوَد کس را

کو در این روزگار یار بیار

بر که باشیم استوار بیار

اهل این روزگار بی‌سر و بُن

از برای نو و ز بهر کهن

دوستی از پی درم دارند

زهر و پازهر را به هم دارند

گرچه خوش‌بوی و روی و خوش گله‌اند

زود سیرند و تنگ حوصله‌اند

رنج کاران و گنج لاشانند

زر نگهدار و راز پاشانند

مرد صورت‌پرست کس نبود

هوش او جز سوی هوس نبود

روز نیکی چه خوش بود با تو

چون بدی دید بد شود با تو

چون تو از ابلهان گزینی یار

یار غار تو عار باشد عار

یار عاقل اگرچه بدساز است

چون درای شتر خوش آوازست

جملهٔ درد خویش شویی به

یار درخورد خویش جویی به

نیک و بد دان در این سپنج سرای

جفت بد دست یار ناهمتای

این یکی نای نی کند به دو دم

وآن دگر پای پی ز بهر شکم

یار نادان اگر ز روی نیاز

هم چو داود برکشد آواز

صوت او موت روح احرارست

فوت او غوث مردم آزارست

شاخ ماذون چو پر گره باشد

مرگش از برگ و بار به باشد

بیخ نردی که راست شاخ بُوَد

سال تنگی دلش فراخ بُوَد

هرکرا هست دوستی دم ساز

به شهی در جهان دهد آواز

من به عالم درون نمی‌دانم

دوستی زان همیشه حیرانم

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

لیلا حسن زاده در ‫۲ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۴ نوشته:

درود بر اساتید و دوستان ادیب. استاد شهیدی در مقاله "مشکلات زبان فارسی" این بیت را آورده اند : در دهان دار تا بود خندان/ چون گرانی کند بکن دندان
استاد توضیح داده اند که آقای محترمی معنی این بیت را پرسید و من برای او معنی کردم و افزودم که کلمه دندان در این شعر دو بار فاعل و دو بار مفعول واقع شده است...
بنده متوجه فرمایش ایشان نشدم. از اساتید بزرگوار درخواست میکنم که توضیح بدهند. سپاسگزارم

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

لیلا حسن زاده در ‫۲ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۹ نوشته:

دندان را در دهان دار- یکبار مفعول
دندان را بکن- دوباره مفعول
دندان گرانی کند - یکبار فاعل؟
فاعل دوم؟

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

۸ در ‫۲ سال و ۱۱ ماه قبل، شنبه ۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۱۲ نوشته:

دو بار کننده است( فاعل) خندیدن و گرانی کردن
و دو بار پذیرنده است ( مفعول)
در دهان داشتن و کندن.

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.