گنجور

 
صامت بروجردی
 

‌ای دل وفا و عهد به دور زمان کجاست

آن را که داده مرگ برات امان کجاست

یاران و دوستان نو پیر و جوان کجاست

جمشید کو سکندر گیتی سنان کجاست

آن حشمت و جلال ملوک کیان کجاست

هر جا گذر کنی قدم اندر سر قدم

از ترک و روم و تازی و از دیلم و عجم

شاهان و خسروان همه خوابیده روی هم

تاج قباد و افسر دارا و تخت جم

طبل سکندر و علم کاویان کجاست

دیدم به بی‌ستون که کشیده ز دل خروش

مرغی چنین ترانه که ای صاحبان هوش

کو کوکب شهنهشی و دور داریوش

این بانک از منار سکندر رسد به گوش

دارا چه شد سکندر گیتی ستان کجاست

ای بس شهات که با همه سعی و اهتمام

می‌خواستند کار جهانشان شود به کام

رفتند و نیست از همه اصلانشان و نام

واکره پیش طاق مدائن دهان مدام

فریاد می‌کند که انوشیران کجاست

تا کی کنی عمارت و صحن و سرابلند

دیوار باغ و باغچه دل‌گشا بلند

خواهی شدن به دار فنا تا کجا بلند

گردد ز گنبد هرمان این صدا بلند

آن گو بنا نهاد مرا در جهان کجاست

آن کس که خاک آدمی خاکی سرشت است

تخم نهال و هستی ذرات کشته است

بنیاد جمله را به فنا بار هشته است

بر کنج خشت قصر خورنق نوشته است

لقمان و آن دور و به صف چاکران کجاست

گر سوی ساکنان قبور گذر فتد

سودای ملک و مال جهانت ز سرفتد

اوضاع دهر عاریه‌ات از نظر فتد

ای دل رهت به ملک نشابور اگر فتد

آنجا سئوال کن که الب ارسلان کجاست

شیرین مکن ز شیره حرص و هوس گلو

بردار از امانی و آمال و آرزو

وز رفتگان نهایت رفتار خود بجو

گر بگذری به دخمه سلجوقیان بگو

سنجر چگونه گشت و ملکشاهیان کجاست

مهلت اگر دهند تو را نا به نفخ صور

آخر بود مقام تو در تخت گاه گور

(صامت) به فکر توشه کم باش و راه دور

فرداست بلبلان همه با صد فغان و شور

خواهند گفت واعظ شیرین زبان کجاست