گنجور

 
سلمان ساوجی
 

ای به دیدار توام، دیده گریان مشتاق!

ز اشتیاق لب لعلت، به لبم جان مشتاق

دل به سوز تو چو پروانه به آتش مایل

جان به درد تو چو بیمار به درمان مشتاق

جان محبوس تن من به تمنای رخت

عندلیبی است مقفس به گلستان مشتاق

چون بود سبزه پژمرده به باران مشتاق

بیش از آنم من مهجور، به جانان مشتاق

خسروا بنده به بوسیدن خاک در تو

چون سکندر به لب چشمه حیوان مشتاق

به هوای دل ما، حسن رخ خوبان است

چون به انفاس صبا، لاله و ریحان مشتاق

تشنه بادیه چون است به زمزم مایل

بیش از آنست به دیدار تو سلمان مشتاق

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.