گنجور

 
صائب تبریزی
 

نیست ماه و آفتابی آسمان عشق را

روشنی از آه باشد دودمان عشق را

فیض ماه نو ز شمشیر شهادت می برند

خون حنای عید باشد کشتگان عشق را

از دل سرگشته ام هر ذره ای در عالمی است

اختر ثابت نباشد آسمان عشق را

غوطه زد حلاج در خون، این کمان را تا کشید

چون کند زه هر گرانجانی کمان عشق را؟

بوی این می آسمان ها را به چرخ انداخته است

کیست تا بر سر کشد رطل گران عشق را

رهنورد شوق آسایش نمی داند که چیست

سنگ ره، منزل نگردد کاروان عشق را

نیست غیر از گرم رفتاری، درین ظلمت سرا

پیش پای خود چراغی شبروان عشق را

گر چه باشد آسمان سرحلقه گردنکشان

هست چون خاتم به فرمان، قهرمان عشق را

نگسلد چون حلقه زنجیر، داغ او ز هم

می رسد نعمت مسلسل، میهمان عشق را

خار و گل یکرنگ باشد در جهان اتحاد

نیست فرق از یکدگر پیر و جوان عشق را

بر زمین چسبیدگان را شهپر معراج نیست

در نیابد هر گرانجانی مکان عشق را

گل عبث گوشی درین بستانسرا کرده است پهن

هر هواجویی نمی فهمد زبان عشق را

عالمی چون برگ شد خرج خزان بی بهار

تا که دریابد بهار بی خزان عشق را؟

در زمین شور، تخم خویش را باطل مکن

گوش زاهد نیست در خور، داستان عشق را

خار و خس را موجه سیلاب گردد بال و پر

زینهار از کف مده صائب عنان عشق را