گنجور

 
صائب تبریزی
 

از بدگهری می شکند گوهر رز را

در دل چه گره هاست ز زاهد بر رز را

حاشا که گذارد کرم ساقی کوثر

در گلشن فردوس ملامتگر رز را

یک دانه انگور به زاهد مچشانید

حیف است فکندن به وبال اختر رز را

ای شیشه می چند دهن بسته نشینی؟

با جام بکن عقد روان دختر رز را

صائب اگر از نشأه می چشم دهی آب

از آب گهر سبز نمایی سر رز را