گنجور

غزل شمارهٔ ۵۰۶۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

درخون نشستم از نفس مشکبار خویش

چون نافه عقده ای نگشودم زکار خویش

انجم به آفتاب شب تیره را رساند

دارم امیدها به دل داغدار خویش

تا یک دل گرفته بود دربساط خاک

چون تاک عقده ای نگشایم ز کار خویش

انصاف نیست گرد یتیمی شود غریب

ورنه شکستمی گهر آبدار خویش

از وقت تنگ،چون گل رعنا درین چمن

یک کاسه کرده ایم خزان و بهار خویش

سنگ تمام درکف اطفال هم نماند

آخر جنون ناقص ما کرد کارخویش

دارد مرا ز دولت بیدار بی نیاز

شمعی که دارم ازدل شب زنده دار خویش

صائب چه فارغ است زبی برگی خزان

مرغی که در قفس گذراند بهار خویش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.