گنجور

بخش ۱۷ - حکایت

 
سعدی
سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور
 

قضا را من و پیری از فاریاب

رسیدیم در خاک مغرب به آب

مرا یک درم بود برداشتند

به کشتی و درویش بگذاشتند

سیاهان براندند کشتی چو دود

که آن ناخدا نا خدا ترس بود

مرا گریه آمد ز تیمار جفت

بر آن گریه قهقه بخندید و گفت

مخور غم برای من ای پر خرد

مرا آن کس آرد که کشتی برد

بگسترد سجاده بر روی آب

خیال است پنداشتم یا به خواب

ز مدهوشیم دیده آن شب نخفت

نگه بامدادان به من کرد و گفت

تو لنگی به چوب آمدی من به پای

تو را کشتی آورد و ما را خدای

چرا اهل معنی بدین نگروند

که ابدال در آب و آتش روند؟

نه طفلی کز آتش ندارد خبر

نگه داردش مادر مهرور؟

پس آنان که در وجد مستغرقند

شب و روز در عین حفظ حقند

نگه دارد از تاب آتش خلیل

چو تابوت موسی ز غرقاب نیل

چو کودک به دست شناور برست

نترسد وگر دجله پهناورست

تو بر روی دریا قدم چون زنی

چو مردان که بر خشک تردامنی؟

 


با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ملیحه نوشته:

این یکی از نغز ترین اشعار سعدی است که نشان می دهد او نیز اهل عرفان است و از تبار مولانا!

👆☹

امین کیخا نوشته:

سعدی واقعا سفر کرده است و انچه نوشته حکایت هایی است از مردی رهازموده برای نمونه ببینید که بعد از مغرب و یا مراکش واقعا اقیانوس است !

👆☹

امین کیخا نوشته:

بیت ٥ ان پیر فارابی ، سعدی را پر خرد نام داده است و سعدی میخواسته بگوید که انمرد فراخردی به کیهان مینگریسته است و با بیخردی ناهمگون است . خردستیز هم معنی فراخردی میدهد و ان اندک گرفتن خرد است زیرا انکس که خرد باخته است خود نداند که بی خرد است ، ولی فراخردمند حکمت داند اما بر آب میرود.

👆☹

عبدالعزیز میرخزیمه نوشته:

با سلام بر همه اهالی شعر و عرفان ، باری بیت هشتم این مثنوی را بشکل ذیل نیز من شنیده ام که وقتی جناب سعدی به مقصد میرسد می بیند که پیر فاریابی قبل از سعدی در ساحل مقصد ایستاده است فلذا سعدی با تعجب در پیر مینگرد بهمین دلیل پیر به سعدی میگوید :
عجب داری ای یار فرخنده رای /
تو را کشتی آورد و ما را خدای

👆☹

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید