گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

روزی بر آن شمع چو پروانه بسوزم

در خویش زنم آتش و مردانه بسوزم

چون با من بیگانه غمش را سر خویشست

با خویش در آمیزم و بیگانه بسوزم

دیوانه شوم، سر به خرابات برآرم

بر خویش دل عاقل و دیوانه بسوزم

گر آتش اندوه برین آب بماند

هم رخت براندازم و هم خانه بسوزم

در وصل دلم را نه به پیمانه دهد می

در می‌فگنم آتش و پیمانه بسوزم

یاران همه در گلشن وصلند به شادی

من چند درین گلخن ویرانه بسوزم؟

گر بر گذرم دام نهد، اوحدی، این بار

هم دام بدرانم و همه دانه بسوزم

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.